زندگی - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 18:25
زندگی بی مکث جریان داره... منو فاطیم درحال پشت کنکوری بودن به سر میبریم هنوز درتلاش برای ساختن یه آینده خوبیم...هنوز هم کنار هم کلی حماسه میسازیم و من عاشق همین دوستیمونم هنوز هم عاشق لبخندا و شادیاشم...چقدر خوبه که یه دوست خوب داشته باشی و پا به پا
کودوم؟ - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:11
سلام!سلام به همه!سلام به همه اونایی که رفیق هم ان و پای رفاقتشون هستن و معرفت رو با رفاقت معنی میکنن.ما(مرضیه و فاطمه)این وبو میسازیم تابگیم همیشه به یادهمیم.همدیگه رو دوس داریم تا همه ی غم وشادی هامونو اینجا تقسیم کنیم.وبمون گاهی وقتا شاده گاهی ام فضاش انقد دلگیره که حس میکنی به آخر خط رسیدی.اینجا ...
و پس از مدتی طولانی مجددا هستیم - تاریخ: 1396/10/10 ساعت: 0:11
سلام امیدوارم حال همه خوب باشه... بعد مدت ها اومدم یه آپی کرده باشم و میتونم بگم که بسی این وبو دوس دارم پر از خاطرس برام...اوضامون خوبه خداروشکر خوبم ک چی بگم میگذره نگذره هم میگذرونیم قدری بزرگ شدیم و قدری مشکلات خیلی بزرگتر امیدوارم جفتمونم بتونیم مشکلات زندگیمونو حل کنیم... قالب وبمون و موزیکش پ...
دوستی گل نیلوفر و نور مهتاب - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
این صدای شب است....یک شب تابستانی...نسیم از میان پیکره ی سبز درختان به این سو وآن سو سرک می کشد وگاهی با شیطنت قاصدکی را در هوای نیمه روشن مهتابی تابستان همبازی خود می کند.وقاصدک آرام و بی صدا زیر نور مهتاب می چرخد.رق
(-: - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
امروز مرضیه حالش خیلی بد بود....تو هوای تقریبا گرم سردش بود.....نگرانشم.....دس زدم رو صورتش یخ یخ بود......!!!!!!!امروزم سر کلاس فیزیک کلی بحث فلسفی کردیم...نمیدونم این معلم ما نقاشه؟شاعره؟فیزیکدانه؟وخیلی چیزای دیگه که شاید ما نمیدونیم.
خونه ایم...نه.....تو فضای مجازی بسر میبریم! - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
داریم از سر تمرین تکواندو میایم.مامانم خونه نیس الان با مرضیه جلو کامپیوتریم.بعد از ظهر قراره بریم کلاس فیزیک ومستقیما از اونجا میریم کافی نت واسه لود فیلم بازی فینال کاله با متین ورامین.آخ که چقد اون بازی خوب بود البته اون روز خونه مرضیه
دود میخیزد..... - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
دود می خیزد ز خلوتگاه من. کس خبر کی یابد از ویرانه ام؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان می رسد افسانه ام؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر. خویش را از ساحل افکندم به آب... لیک از ژرفای دریا بی خبر. بر تن د
بعد قرن ها... - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
سلام... بعد قرن ها برگشتم... وبلاگمون پره خاطرس هم تلخ هم شیرین پر از اشکو پر از شادی..هه آدم که پستا رو میخونه و دوباره که برا خودش مرور میکنه میبینه واااو چقد زمان گذشته چقدر زندگی کردیم و چقدر دغدغه هامون بزرگتر شدن...امسال منو فاطمه ک
همینجوری یهویی! - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
شعر قشنگیه ازش خوشم اومد...امتحانا شروع شده و خیلییی تر از خیییللیییی درگیرشیم در گیر آینده زندگی مکافاتیه اصنصبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی ... گفتمش در پاسخ : تو چقدر حساسی ... تن من گر تنهاست... دل من با دلهاست... دوستانی دا
برای مخاطب! - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
سلام... جوابم برا اون یه نفر؛هان؟استاد کیه؟ فکر کنم اشتباه گرفتی مخاطب باتشکر پریشب درحال تماشای فیلم جومونگ بودم که یهو دیدم فاطی اومد...هیچی دیگه یه سلامو پریدیم پشت پی سی تا 12 شب فایل ردو بدل کردیم منم کلی از عکسای فاطیو زورکیی غارت
امتحانات تموم شدن - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
همه چی تموم شدو بالاخره خلاص شدیم حالا باز تابستونو منو فاطی و شادیایی که در راهه...دیروز با فاطی کلی حرف زدم قراره امروز یا فردا بریم بیرون باهم...خیلی وقته با هم بیرون نبودیم خدا روشکر فاطمه کم کم داره جمعو جور میکنه خودشو ولی من اوضا
و پس از مدتی طولانی مجددا هستیم - تاریخ: 1396/8/23 ساعت: 21:56
سلام امیدوارم حال همه خوب باشه... بعد مدت ها اومدم یه آپی کرده باشم و میتونم بگم که بسی این وبو دوس دارم پر از خاطرس برام...اوضامون خوبه خداروشکر خوبم ک چی بگم میگذره نگذره هم میگذرونیم قدری بزرگ شدیم و قدری مشکلات خیلی بزرگتر امیدوارم جف